. گفته اند که شرف المکان بالمکین و چه خوب گفته اند آری دوکوهه پادگانی است در نزدیکی اندیمشک که سالیان سال با شهدا زیسته است با بسیجی ها ((شهید سید مرتضی آوینی)) .........ما فقط با آنهایی کار داریم که رهرو عشقند((شهید تفحص مجید پازوکی))..................به دوکوهه خوش آمدید...


دوکوهه السلام ای خانه عشق
X
تبلیغات
رایتل
دوکوهه السلام ای خانه عشق
ما فقط با آنهایی کار داریم که رهرو عشقند شهید مجید پازوکی
آرشیو
همسنگرها
یادش بخیر یادش بخیر روزهایی که با شهدا راه می رفتیم و مجنون از عشق حسین بودیم
روزهایی که دیوونه معراجیان گشته بودیم
روزهایی که با یاران ولایت فدایی امام و رهبر می شدیم
روزهایی که در زندگی موشکی و نظامی خودمان زیارت و توسل را فراموش نمیکردیم
روزهایی که
به هیئت مهدی جان می رفتیم و در میخانه اش می میخوردیم و در آبدارخانه اش چای صلواتی میزدیم
یادش بخیر حاج حمید که با نفس مسیحا ی خود در جلسه فرماندهان به آقای خامنه ای ‚ سلام میداد و میگفت سلام ما را به امام برسانید
یاد روزهایی بخیر که با اینکه فقط چند قدم تا مرگ فاصله داشتیم ولی بازوانمان خیبر شکن بود
یاد منورهایی بخیر که هم صحرا را روشن می کرد هم دل منور کن بود و با نورش به ما افق های روشن را بشارت می داد
یادش بخیر دوران خوش جوانی
Salehin.com

طلبه ها
خبرگزاری حوزه های علمیه
نمایندگی مجاز !
منبر نت

اینم باقی بر و بچ
هر کی جامونده بگه
<آبینه>
< پیام بسیجی>
< خاک میهن>
< مجید زورو>
< عرشیان>
< عشق علیه السلام >
< منکرات>
< ابوتراب>
< عشق یعنی>
< هزاره سوم>
< گاهی شاد و گاهی غمگین>
< کیمیا>
< همه چیز زیباست >
< شیعه>
< بچه های قلم>
< اخباری دیگر>
< منتظر>
< شهید مثل نمره بیست>
< به سوی ظهور>

ارباب


نوای منتخب
< اول بهار>
<دوکوهه پادگان عشق>
< کربلای من دوکوهه>
سه‌شنبه 28 مهر‌ماه سال 1383
قسمت چهارم داستان

این هم قسمت چهارم داستان قسمت اول و دوم و سوم را اگر نخواندید حتما بخوانید دیگه!


                             خاک و باران

                                         ((قسمت چهارم))

فروردین 1361

-          الو ... سلام زینب

-          سلام جواد ... چطوری؟

-          الحمدالله  چی شد؟

-          چی، چی شد؟

-          زینب جون من خودتو لوس نکن که دل تو دلم نیست!

-          برگرد باید جوابش رو حضوری بهت بدم

-          زینب خانم این تن بمیره چی شد؟

-          معلوم نیست!

-          جون من شوخی نکن ببین الآن حالم بد میشه اشتباهی میرم تو خاک عراق اون وقت همسر آزاده میشی ها!

-          صد دفعه بهت نگفتم از این شوخی ها نکن حالا که این طور شد نمیگم !

-          ببین این تلفن صلواتیه بچه ها تو صفند!

-          اول عذر خواهی کن

-          بابا غلط کردم ... استفرالله حالا آدم یه چیزی میگه ها!

 

زینب که داشت میخنید گفت:

تبریک  میگم آقا جواد همونه که دوست داری؟

جواد که داشت از خوشحالی بال در میورد گفت:

جون من زینب راست میگی ؟ دختره؟

-          احتما نود در صد

-          اون ده در صد هم بخوره تو سر من!

-          چی داری میگی پسر؟

-          نمیدونم به خدا دارم بال در میارم

-          حالا اسمش رو دوست داری چی بذاریم؟

-          هر چی تو بگی !

-          فاطمه خوبه؟

-          خوبه ها ولی من میگم اسمش رو بذاریم جواده!

-          چی؟

-          جواده!  این طوری همه میفهمند دختر منه

-          خیلی بی مزه ای

-          تو نظرت چیه؟

-          فاطمه ... از این بهتر نمیشه

-          بر منکرش لعنت اسم مادرم رو میذارم روش ... فاطمه

-          حالا کی میایی مهمونمون چیزی نمونده برسه ها

-          چند وقت دیگه بابا میشم؟

-          حدود یک ماه

-          وای چه زیاد!

-          حالا کی میایی

-          میام دو ، سه هفته دیگه میام

-          چه خبره؟ خیلی دیره زودتر بیا مثل اینکه من پا به ماهم

-          به جون خودم کار دارم مثل اینکه من فرمانده هستما!

-          خوبه  خودتو لوس نکن جای بابای منو گرفتی داری به خودم پزش رو میدی؟

-          نوکرتم ... بهت زنگ میزنم اینجا صف خیلی طولانی شده

-          جواد مراقب خودت باش

-          تو هم همین طور، من زنگ میزنم به مامانم میگم برات غذاهای مقوی بگیره الان باید بهت حسابی برسن

-           لازم نکرده تو خودت بیا من بیشتر به خودت نیاز دارم

-           رو جفت چشمهام سعی میکنم زودتر بیام الآن دیگه بچه ها قطع میکنن فعلا کار نداری؟

-          خداحافظ!

-          خداحافظ!

جواد انگار تو اسمون بود اونقدر بلند داد زده بود و با زینب حرف زده بود که همه فهمیده بودند  قضیه چیه دودید یه جعبه شیرینی گرفت و بین بچه ها پخش کرد

...................................................................................................

زخم هاش میسوخت!  خون رو چشم هاش لخته شده بود   جای پای سرباز بعثی هنوز رو صورتش بود ! جای قنداق کلاش توی بدنش خود نمایی میکرد !  ولی هیچ صدایی ازش در نمیومد افتاده بود پشت تویوتا و فقط به یه نقطه خیره شده بود   سرباز عراقی بالای سرش ایستاده بود و داشت سیگار میکشید  جواد چشم به نقطه ای دوخته بود و هر لحظه داشت از وطنش دور میشد و به سمت خاک عراق میرفت  ماشین به سرعت حرکت میکرد و جواد به انتهای جاده چشم دوخته بود شاید با خودش فکر میکرد که آخر این جاده به خونه زینب برسه شاید هم به بیمارستانی که قراره فاطمه توش به دنیا بیاد!

رضا که کنار جواد افتاده بود داشت ناله میکرد زخم هاش میسوخت –رضا بی سیم چی جواد بود پسر بچه 16 ساله اصفهانی-

جواد و ضا برای شناسایی منطقه رفته بودند که چند عراقی محاصرشون کرده بودند و هر دوشون اسیر شده بودند!

رضا همان طور که داشت ناله میکرد نگران جواد شده بود جواد تکون نمیخورد رضا خودش رو کشوند طرف جواد و با ناله صدا زد:

آقا جواد حالت خوبه

جواد حرف نمیزد چشم از جاده بر نمیداشت

-          آقا جواد تو رو خدا منو تنها نذاری بین اینها

رضا داشت اشکهاشو که با خون صورتش قاطی میشد رو پاک میکرد و بلند گریه میکرد که سرباز بعثی با لگد رضا رو پرت کرد اون ور شروع کرد به عربی دادزدن

سرعت ماشین زیادتر شده بود دیگه کامل وارد عراق شده بودند  جواد تکون نمیخورد  ناگهان صورت جواد خیس و باران شروع به باریدن کرد آب روی صورت جواد حرکت میکرد و خونهای صورتش را پاک میکرد آب خاکهایی که روی بدن جواد و رضا نشسته بود را گل میکرد و شدت میگرفت سرباز عراقی کلاهش را روی سرش گذاشت  ماشین حرکت میکرد و باران با شدت روی صورت جواد تازیانه میزد و هر لحظه از وطن دورتر میشدند به سمت سرنوشتی نامعلوم!

رضا گریه میکرد و جواد هم مثل مجسمه به نقطه ای کور خیره شد بود و ...

ادامه دارد


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 337976


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها